تبليغاتX
ستارگان زمین
شهدا-عاشقان شهدا-حرف دل-

   دست نوشته‌ای از شهید احمدرضا احمدی رتبه نخست کنکور پزشکی سال 64  

بسم رب الشهدا و الصدیقین:
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرودیک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا،
به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود.
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده
کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟
کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر می کند،
حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام .............؟
توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران –
دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.
معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی
تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه! ...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی
و آنگاه که قطره ای نم یافتی؟
با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟
اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی،
اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش!
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد....
پس بیاید حرمله مباشیم.



لينك ثابت نوشته شده در 88/04/27ساعت 11:14 توسط ..:: ستاره ::..

 

اتل متل يه بابا

كه اون قديم قديما

حسرتشو مي خوردند

تمومي بچه ها

 

اتل متل يه دختر

دردونه ي باباش بود

هرجا كه بابا مي رفت

دخترش هم باهاش بود

 

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته ي رفيقاش

بابا چه مهربون بود

 

يه روز آفتابي

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دختر جا گذاشتش

 

چه روزاي سختي بود

اون روزاي جدايي

چه سالهاي بدي بود

ايام بي بابايي

 

چه لحظه ي سختي بود

اون لحظه رفتنش

ولي بدتر از اون بود

لحظه برگشتنش

 

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونكه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

 

زهرا به اون سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد

اداي احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد

 

خاك كفش بابا رو

سرمه ي توي چشاش كرد

هي بابا رو بغل كرد

بابا فقط نگاش كرد

 

زهرا براش زبون ريخت

دو صد دفعه صداش كرد

پيش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش كرد

 

اتل متل يه بابا

يه مرد بي ادعا

مي خوان كه زود بميره

تموم خواستگارا

 

اتل متل يه دختر

كه بر عكس قديما

براش دل مي سوزونن

تمومي بچه ها

 

زهرا به فكر باباس

بابا به فكر زهرا

گاهي به فكر ديروز

گاهي تو فكر فردا

يه روز مي گفت كه خيلي

براش آرزو داره

ولي حالا دخترش

زيرش لگن مي ذاره  

 

يه روز مي گفت دوست دارم

عروسيتو ببينم

ولي حالا دخترش

ميگه به پات مي شينم

 

مي گفت برات بهترين

عروسي رو مي گيرم

ولي حالا مي شنوه

تا خوب نشي نميرم

 

وقت غذا كه ميشه

سرنگو ور مي داره

يه زرده تخم مرغ

توي سرنگ مي ذاره

 

گوشه لپ بابا جون

سرنگو مي فشاره

براي اشك چشماش

هي بهونه مياره

 

غصه نخور بابا جون

اشكم ماله پيازه

بابا با چشماش ميگه

خدا برات بسازه

 

هر شب وقتي بابا رو

مي خوابونه توي جاش

با كلي اندوه و غم

ميره سر كتاباش

 

حافظو ور ميداره

راه گلوش ميگيره

قسم ميده حافظو

خواجه بابام نميره

 

دو چشماشو مي بنده

خدا خدا مي كنه

با آهي از ته دل

حافظو وا ميكنه

 

فال و شاهد فال

به يك نظر مي بينه

نمي خونه چرا كه

هر شب جواب همينه

 

ديشب كه از خستگي

گرسنه خوابيده بود

نيمه شب چه خواب

قشنگي رو ديده بود

 

تو يك باغ پر از گل

پر از گل شقايق

ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق

 

يه خورده اون طرف تر

ميون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مكه ميشه ؟ محاله

بابا به آسمون رفت

 

ندايي اومد از غيب

دروازه رو وا كنين

مهمون رسيده از راه

قصري مهيا كنيد

 

وقتي بلند شد از خواب

ديد كه وقت اذونه

عطر گل نرگسي

پيچيده بود تو خونه

 

هي بابا رو صدا صدا كرد

بابا چشاش بسته بود

ديگه نگاش نمي كرد

بابا چقدر خسته بود

 

آي آي قصه قصه قصه

يه دختر شكسه

كه دستاي ظريفش

چند ساله پينه بسته

 

چند ساليه كه ختر

زرنگ و ساعي شده

از اون وقتي كه بابا

قطع نخاعي شده

 

نشونه ي بيعته

پينه ي دست زهرا

بهترين شفاعته

نگاه گرم بابا




لينك ثابت نوشته شده در 88/04/17ساعت 1:32 توسط ..:: ستاره ::..

 

دست نوشته هاي شهيد حسين علم الهدي

 من در سنگر هستم در اين خانه محقر در اين خانه فرياد و سكوت فرياد و عشق و سكوت و تنهايي در اين خانه سرد و گرم سردي زمستان و گرماي خون در اين خانه ساكن و پر جوش و خروش .

سكون در كنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت .

خانه نمناك و شيرين نم آب باران و طعم شيريني و لذت شهادت

خانه بي شكل و زيبا بي شكلي ساختمان و زيبايي ايمان

خانه كوچك و با عظمت كوچكي قبر و عظمت آسمان

امشب پاس دارم ساعت 1تا 3 چه شب با شكوهي

چه شب با شكوه است .

من بياد انس علي ابن ابيطالب با تاريكي شب و تنهايي او مي افتم او با اين آسمان پر ستاره سخن مي گفت  سر در چاه نخلستان مي كرد مي گريست .

راستي فاصله اش با من زياد نيست از دشت آزادگان تا كوفه و كربلا 20 كيلو متر است .

خدايا اين سرزمين پاك در دست اين ناپاكان است .

در همين 20 كيلو متري من در همين تاريكي  شب  علي بر مي خواست به نخلستان مي رفت فاطمه وضو مي گرفت پيامبر به سجده مي رفت حسن و حسين به عبادت مي پرداختند.

در اين دل شب ابوذر بر مي خيزد نماز شب مي خواند سلمان بر مي خيزد قرآن مي خواند صداي او را مي شنوي ؟

در گردش زمين بدور خورشيد

 هر لحظه پيش از لحظات ديگر داغ اين خاطره ها را زنده مي كند .

سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستانها

خورشيد عظمت قطره خون شهيد را مي يابد و پاكي و عصمت قطره قطره خون آن عزيزان را فرياد مي كند .

خدايا اين خانه كوچك در كنار رودخانه كه در اطرافش گل پر پر شده كدام خانه است ؟

ساختمان اين خانه چيست ؟

كمي در دل زمين شكافته چند گوني شن و.........در كنار رودخانه رو به سوي دشمن

وسط مكان شهادت بهترين دوستانم

اين خانه محقر براي من يك قلب تپنده شده يك دل پر از سوز

سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته

منصور. اصغر. رضا و  .............

خاطره ها مانند ورق خوردن يك دفتر يك كتاب در ذهنم پشت هم صف گونه مي گذرد .

منصور و روزه هاي مسيحي اش و دعاي كميل و مناجاتش كه با او بودم .

رضا و زيباييهاي روحش و پاكي درونش و فكر بلند پروازش .......... كه با او بودم .

 




لينك ثابت نوشته شده در 88/04/16ساعت 14:15 توسط ..:: ستاره ::..

        انا لله و انا الیه راجعون

 روح ملکوتی اُسوه عارفان ، عالم ربانی ، فقیه صمدانی و مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آية الله العظمی محمد تقی بهجت « رحمة الله علیه » به ملکوت اعلی پیوست ، این مصیبت عظمی را به ولی الله الاعظم  « عجل الله تعالی فرجه الشریف »  و عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می کنیم .

 از بیانات عالم عالیقدرآیت الله بهجت :

سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم!
به افرادی که پیش از ظهور در دین و ایمان باقی می مانند و ثابت قدم هستند، عنایات و الطاف خاصی می
شود.
لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر (عج) تشرّف حاصل کند؛ بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه (علیهم السلام) بهتر از تشرّف باشد.
در زمان غیبت هم عنایات و الطاف امام زمان (عج) نسبت به محبّان و شیعیانش زیاد دیده شده؛ باب لقا و حضور بالکلیّه مسدود نیست؛ بلکه اصل رؤیت جسمانی را هم نمی شود انکار کرد!

هر کدام در فکر حوایج شخصی خود هستیم، و به فکر آن حضرت [امام زمان (علیه السلام)] – که نفعش به همه برمی گردد و از اهمّ ضروریّات است - نیستیم
از گناه ما و به خاطر اعمال ما است که آن حضرت [حضرت حجّت (علیه السلام)]، هزار سال در بیابان ها در به در و خائف است!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 88/02/30ساعت 17:44 توسط ..:: ستاره ::..

 

وصیتنامه شهید علی یزدانی

 ما در مقابل هر مهاجمی  برای دفاع از کشور واسلام عزیز ایستاده ایم.

بسم الله الرحمن الرحیم

شهادت برایم از عسل شیرین تر است. حضرت قاسم (ع)

اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشریک له واشهد ان محمد عبده ورسوله (ص)

الذی خلق الموت ولا حیاه لیکم احسن عملا قرآن کریم. اوست خدایی که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید صحنه پیکار حق و باطل که کدامین شما نیکوکارتر است.

برادران به جبهه بشتابید که امروز سنگرهای نبرد رزمندگان اسلام در جبهه تنها محل جنگ با کفار بعثی نیست بلکه محل عبادت و رازونیازهای عاشقانه آنان در دل شبهای تاریک نیز می باشد  وچه زیباست به جبهه آمدن وجان خود را فدای حقیقت کردن برای یاری کردن اسلام تنها شعار کافی نیست بلکه باید جهاد نمود.آری از خیل دلاوران گسستن نتوان،با روح خدا عهد شکستن نتوان،این است پیام یاران شهید،جنگ است برادران نشستن نتوان.جبهه دنیای دیگری است در جبهه خاک ترخون گرفته و خون مثل آفتاب میتابد.در دنیای این سوی جبهه کسانی  هستند که به دنبال رفاه و راحتی  یا داشتن عمری  نرسیده ودر جبهه انسانها در جستجوی خدا وحقیقتند و برای فدا شدن میروند .تفاوت زندگی روزمره وزندگی در جبهه به قدر تفاوت از خود تا خداست و اما شما بسیجیان سنگر داخلی  شما پایگاه بسیج است آنرا ترک نکنید چرا که منافقین از حضور شما در چنین مکانی وحشت دارند وهمیشه پیرو خط امام باشید که راه سعادت و نجات در خط امام میباشد و مطیع امام باشید هر خطی جز خط امام خمینی دوری کنید.خواهرانم هر گاه توانستند جسد بی سر مرا به روستا بیاورند شما زینب وار رسالت زینبی را که همان رسالت پیام بعد از خون میباشد بر دوش بکشید و حجاب راحفظ نمایید که : حجاب مشتی کوبنده تر از خون بر قلب دشمنان اسلام است همانگونه که بهترین زینت مرد مرگ در راه خداست ،بهترین زینت زن حفظ حجاب است.مدتی است که قفس تن برایم تنگ شده و دنیا تنگ تر از آن.اکنون که بسوی معبودم پرواز میکنم یک آرزو بدلم مانده و آن زیارت مرقد سید الشهدا (ع) است و کربلا نیز از سرزمینهای آزمون است صد میدان  عشق به پای غیرت ... باید نور دیده شد تا به یوم عاشورا به نظاره جانبازی عشاق بی تاب نشست و شهباز خیال را باید بر نخلستانهای جاور علقمه پراند تا جوشش خون جان برکفان را به چشم دل و دیده سر تماشا کرد وحسین (ع) همه رموز هستی  در دل فراخ خویش جای داده وبه یمن دلاوریهای سپاهیان اسلام شیعیان او امروز و فردا و فرداهایی دیگر سر بر دیوار خانه محقر فاطمه (س) مینهند تا سروش خدائی  این عصاره حیات و تجسم عینی اراده خدا را بشنوند و هم آواز با قافله کربلا با او و اصحاب وفادارش تا گودال قتلگاه ودر نهایت وصل به معبود به پرواز درآیند دوست دارم در این قافله سالار این  فوج عظیم  باشم که چون مولایم بی پروا بروم وشهید بشوم دوست دارم قفس تن را رها بسازم  و با خون خود وضو بسازم تا بر سجاده خون نماز عشق بخوانم خوش دارم از رزم آورانی باشم که پیکارشان گشاینده درهای  فتح است از حماسه سازانی  که فاتحان دشتهای تصمیم  وقله های اراده اند  از شاگردانی که ظرایف و لطافت و رمز و رموز زندگی را که علت بقیه  مکتب است از جای جای تاریخ بیرون کشیدند و نصب العین خویش ساختند از عارفانی باشم که بر محور عشق حسین (ع) جان از هر چه غیر خداست خالی کردند وطبق اخلاص را بر بالای سر نگاه داشتند و با بازوان توانمند خویش بیرق دلاور عاشورا را برافراشته نگاه داشتند.ای حسین(ع)- ای خون خدا - آمده ام تا به انصارت بپیوندم از تجار ماده پرست که نام مقدس انقلاب اسلامی را فدای مصالح شخصی و اغراض پست مادی خود میکنند گریزانم از کسانیکه با خون شهیدان تجارت میکنند متنفرم.ای حسین(ع)- ای خون خدا - امروز نیز تو را تقدیس میکنم اما تقدیسی عمیقتر و پر شور تر که تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق میورزد و تو را میخواهد و تورا میجوید دلشکسته ام واحساس میکنم که جز تو و راه تو داروئی دیگر تسکین بخش قلب سوزانم نیست.خدایا- تو را شکر میکنم که مارا از ترائی (فرهنگ)غنی برخوردار کردی – هنگام شهادت به حسین (ع) مینگرم ،هنگام غم و درد به علی (ع) مینگرم و یک تاریخ دردو غم و شهادت پشتوانه جانبازی من است میدانم که راه علی را حسین وار باید رفت ،میدانم که خدای علی و حسین (ع) ما را هادی خواهد بود ودردو غم مارا خواهد شناخت واستشهاد مارا استقبال خواهد کرد.

        یا مهدی(عج)- قبولم گر کنی بر پاسداری                 همین است آرزویم جاودانی

        بود دستم تهی با روی خسته                                  نفهمیدم چه کردم در گذشته

یا امام زمان – ای مهدی عزیز – ای فرمانده سپاهیان اسلام به یاریم بشتاب ودر آخرین لحظات حیاتم تنهایم مگذار و در لحظه شهادت سرم را در آغوش بگیر  که من جز دامن تو پناهی ندارم.ای امت مسلمان از امام اطاعت  کنید که عصاره اسلام است واورا تنها مگذارید که نماینده حجه بن الحسن است. هرکس یک کلمه از امام خمینی و یارانش بد گوئی کند اورا از خود طرد کنید چون من طرفدار سر سخت امام خمینی و یارانش هستم وبر مزارم این جمله را نقش نمایید : هرکه باشد با خمینی بد گمان ،حق ندارد پا نهد در این مکان،از سپاه پاسداران و روحانیت مبارز پشتیبانی کنید که سپاه پاسداران ،پاسدار جمهوری اسلامی  و روحانیون نواب به حق امام زمانند.به من ناکام نگوئید که من به کام خویش (شهادت) رسیدم و عروسیم را در جبهه ها با نو عروسم( شهادت) کرده ام وبر سجاده خون خویش و مهری از رگبار آتشین نماز عشق خواندم و این افتخار ماست که با عروس (شهادت) به خانه آخرت وارد شویم مبارکمان باد.ای خدای بزگ تو را شکر میگذارم که راه شهادت را بر من گشودی ودریچه ای پرافتخار از این دنیای خاکی  به سوی آسمانها باز کردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی،تو را شکر میگذارم که رمز شهادت را به من نمایاندی تا در مواقع خطر از مرگ نهراسم و عاشقانه به دریای خطر فرو روم واز معرکه های سهمگین روی  بر نگردانم و تهدید و خطر مرا از راه تو منحرف نکند.ای خدای بزگ به من توفیق ده تا مثل مخلصان وشیفتگانت در راهت بسوزم واز این خاکستر مادی آزاد گردم وبه من مناعتی  کن تا در آخرین لحظات عمرم نام تو را بر زبان داشته باشم و هرچه خوش است دست از جان شستن وبا سرود به استقبال شهادت رفتن.

                       ما تشنگان شهد شهادتیم                  ما عاشقان مرگ با سعادتیم

بارالها بگذار با شمشیر بران شهادت جبر تاریخ را ببریم  و با خون خود ننگ هزار ساله تاریخ را بشوئیم.بار خدایا شهادتم را در راه مکتب حیات بخش رسول الله که هدف رضای تو و در نهایت لقای تو میباشد قبول بفرما.دوباره میگویم جبهه ها را فراموش نکنید و کربلای ایران را خالی نگذارید .الهی الهی حتی ظهور المهدی احفظ انا الخمینی اللهم نصر جیوش المسلمین وعلی القوم الکافرین اللهم الرزقنا شفاعه الحسین یوم الورود والسلام علیکم و حجه الله وبرکاة .(( از همه مومنین ومؤمنات طلب بخشش را دارم ))  فدائی اسلام و قرآن : علی یزدانی.

 من المومنین رجال صدقوا ما عاهدالله علیه فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر وما یدلوا تبدیلا.

پاسدار شهید اسلام وعارف عاشق ،شهید علی یزدانی

در پانزدهم شهریور ماه 1348 در روستای آزادمون در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود .وقتی به سن 7سالگی رسید پای به مدرسه ابتدایی شهید رجایی آزادمون گذاشت ودوران ابتدائی را با موفقیت ووارد مدرسه راهنمائی شهید دکتر باهنر آزادمون شد.شهید علی یزدانی فعالیتهای زیادی در انجمن اسلامی مدرسه دکتر با هنر آزادمون داشت و در دوران راهنمائی همواره عضو فعال شورای مرکزی مدرسه خود بود البته فعالیتش هنگامی بود که بعضی از گروههای فریب خورده نیز فعالیتهائی کم و بیش داشتند که گستردگی فعالیت شهید علی یزدانی به حدی بود که  همه آنها را تحت الشعاع خود قرار داد و همه آنها را خنثی نمود به طوری که هنوز آثار فعالیتش در مدرسه جلوه گر است.شهید علی یزذانی در سال 1362 پای به دبیرستان شهید مظلوم بهشتی  محمودآباد گذاشت ودر آنجا هم همواره در جهت تبلیغ و اشاعه فرهنگ اسلام سعی و کوشش فراوان کرد.او با آنکه از سن کمی برخوردار بود در سال 1363 با مراجعه به بسیج سپاه محمودآباد وبا اصرارزیاد موفق میشود که برای اعزام به جبهه ثبت نام نماید ودر شهریور ماه عازم جبهه حق علیه باطل شد ودر مدت سه ماه در جبهه جنوب مشغول خدمت به اسلام و قرآن بود شهید علی یزدانی در تیر ماه 64 ستاد تبلیغات انجمن اسلامی آزادمون را پی ریزی نمود وخود مسئولیت این ستاد را به عهده گرفت و فعالیتهای شبانه روزی خود را در این ستاد آغاز نمود.فعالیتهای این شهید درمدت (7) ماهی که این مسئولیت را به عهده داشت آنقدر چشمگیر بود که قلم به راستی از بیان آن عاجز است .وی در مدت فعالیتش شب و روز برایش مطرح نبود و هدفش از فعالیت فقط خشنودی خدا بود. گاهی اتفاق می افتاد که تا ساعت12 شب در کتابخانه مشغول فعالیت بود و حتی در ماه مبارک رمضان گذشته اغلب با تن خسته و کوفته تا سحر به خدمت اسلام وپاسداری دستاوردها ی انقلاب مشغول بود وگاهی کثرت کار آنقدر بود که ایشان مجبور می شدند نماز را در کتابخانه بخوانندو بعضی از اوقات به علت زیادی کار در داخل کتابخانه بدون هیچگونه پتو و وسیله ای می خوابید.ایشان در فعالیتهایشان فقط به روستای خود اکتفا نمی کردند بلکه بعضی از مدارس محمودآباد و حومه تحت پوشش فعالیت ایشان بود.شهید علی یزدانی در فعالیتهایش فقط و فقط رضا و خشنودی خداوند و ارواح طیبه شهیدان را در نظر می گرفت و از هرگونه ریا و خودنمائی دوری می جست وبعضی از مواقع اتفاق می افتاد که مسبب و تکمیل کننده کاری خود ایشان بودند ولی دست به کاری میزدند که این فعالیت به نام دیگران تمام شود تا خود در جامعه مطرح نشود آنچه که در این مدت فعالیتش درستاد تبلیغات اسلامی آزادمون حائزاهمیت بود این بود که ایشان با حداقل امکان حداکثر بهره را می برد واین تنها از خصوصیات ایشان بود.در اواخر سال 64 با پیام تاریخی امام خمینی براینکه حضور در جبهه ازاهم واجبات الهی است بنای امام لبیک گفته وبه جبهه نور علیه ظلمت اعزام میشود .اودرجبهه درکنار رزم بی امانش مسئولیت تبلیغات گروهان خود رانیز بر عهده داشت شهید عزیز علی یزدانی پس از 2ماه رزم بی امان علیه بعثیون کافر در صبح روز 31/1/1365 در منطقه عملیاتی والفجر(8)فاو به دیدار حق شتافت وبه درجه رفیع شهادت نائل آمد وهمچون شقایقی سرخ فام اما نشکفته ازبوستان پیروان امام پرپر ویاران همرزمان خود را در غم و اندوه فرو برد .شهید درمیان دوستانش دارای یک معنویت خاصی بود به آداب واحکام اسلام متعهد بود وبه واجبات دینی اهمیت فراوان می داد.وی در سالهای قبل با آنکه به سن تکلیف نرسیده بود اما در ماه مبارک رمضان روزه دار بود. نمازهای طولانی اش  دعا و مناجات پرشور واحساسش هیچگاه از خاطره ها محو نمی شود .از جمله خصوصیات واخلاق ویژه اش اینکه او دارای روح پراحساس و مسئولیت وپر تعهد بود ودر عین حال بی  توقع و هیچگاه در انتظار تشویق وتقدیر دیگران نبود، بی ریا وبی هیچ توقعی و همانند یک گمنام در کتابخانه و انجمن اسلامی و پایگاه بسیج فعالیت می کرد .مسائل سیاسی روز را با یک دید ظریف و دقیقی دنبال می کرد معنویت و ابهت شخیصش همسنگرانش را مجذوب وشیفته خود کرد. او بارها وبارها میگفت که من به (شهادت) خواهم رسید و چند خاطره ای که شهید به یادگار داشته  مبین همین مسئله هست و با علم به شهادت خود در جبهه ها می جنگد .برای نمونه چند مورد از خوابهائی که شهید دیده است از آن پس دریافتم که باید در پیروزی از اباعبدالله (ع) به جبهه ها رفته وجهاد راتا (شهادت) ویا پیروزی ادامه بدهم.یک شب شهید هادی محمدزاده را در خواب دیدم که به من گفت چرا نمی آئی؟.... خدایا توفیقمان عطا کن تا راهی را که شهدای پاکباخته اسلام گشودند تداوم واستمرار بخشم .من نمی خواهم صورت شهیدم را ببوسم بلکه میخواهم کف پای شهیدم را ببوسم که با آن پاها  کوهها ودشتهای کربلای ایران وجبهه های اسلام را پیمود وآن همه مشقات رادر جبهه متحمل شد.مادر شهید – علی یزدانی به هنگام دیدن جنازه مطهر فرزند شهیدش  




لينك ثابت نوشته شده در 88/02/22ساعت 22:43 توسط ..:: ستاره ::..

شهید زین الدین

زندگینامه سردار شهید مهدی زین الدین :

نام بلند مهدي زين‌الدين درسال 1338 در انبوه زمينيان درخشيد و هستي آسماني‌اش در خاك تجلي يافت. او در خانواده‌اي مذهبي و متدين متولد شد. با ورود به مدرسه و آغاز زندگي تازه، مهدي اوقا ت فراغتش را در كتاب‌فروشي پدر مي‌گذراند. مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمنيه‌هايي كه داشت با مسائل مذهبي و سياسي آشنا شد. در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي به دليل نپذيرفتن شركت اجباري در حزب رستاخيز از مدرسه اخرا ج شده بود، با تغيير رشته و عليرغم تنگنا و فشار سياسي تحصيل را ادامه داد و رتبه چهارم را درميان پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز به دست آورد اما با تبعيد پدر به سقز از ادامه تحصيل منصرف شد و به شكل جدي‌تري فعاليت مبارزاتي را پي گرفت. پدر پس از زماني كوتاه به اقليد فارس تبعيد شد و دور از خانواده مدتي را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمي در سال 56 پدر مخفيانه به قم رفت و خانواده را نيز منتقل كرد. از آن پس مهدي به همراه پدر و جمعي ديگر در ساماندهي و پيش بردن انقلاب در شهر قم تلاشهاي بسياري كردند. با به ثمر رسيدن تلاشهاي جمعي و پيروزي انقلاب، مهدي ابتدا به جهاد سازندگي و سپس با تشكيل سپاه پا سداران به اين نهاد پيوست و پس از مدتي به عنوان مسؤول اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران قم فعاليت‌هاي خود را ادامه داد. اين مسؤليت مقارن با توطئه‌هاي پيچيده و پي‌در‌پي ضد انقلاب بود كه او با توانايي، خلاقيت و مديريت بالايي كه داشت به بهترين شكل ممكن آنها را از سر گذراند و اين مرحله بحراني فعاليت سياسي را طي كرد. هنوز نخستين شعله‌هاي جنگ تحميلي بر افروخته نشده بود كه آقا مهدي با طي دوره آموزش كوتاه مدت نظامي همراه با يك گروه صد نفره عازم جبهه‌هاي نبرد شد و نخستين تجربه رويارويي مستقيم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئوليت شناسايي يگانهاي رزمي، مسئوليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر، فرماندهي تيپ علي بن ابيطالب (ع)،‌ فرماندهي لشگر خط شكن علي بن ابيطالب (ع) و فرماندهي لشگر 17 علي بن ابيطالب (ع) را بر عهده گرفت. سردار سرلشگر مهدي زين‌الدين در27 آبان ماه سال 1363 در حالي كه به همراه برادرش مجيد مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشگر علي بن ابيطالب براي شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با ضد انقلاب منطقه درگير و پس از سالهاي طولاني انتظار، كليد باغ شهادت را يافت و مشتاقانه به سرزمين‌هاي ملكوتي آسمان هفتم بال گشود.

شهید زین الدین

به روایت یاران :

  • مدتی بود حساس شده بود. زود عصبانی می شد. دو سه بار حرفمان شده بود رفتم پیش رئیس ستاد ، گله کردم. دیدم حاج مهدی را صدا کرد و برد توی سنگر  یک ساعت آن جا بودند . وقتی ِ بیرون آمدن ، چشم های مهدی پف کرده بود. برگشتم پیش رئیس ستاد گفت : دلش پر بود . فرمانده هاش ، نیروهاش ، جلوی چشمش پرپر می شن. چه انتظاری داری؟ آدمه . سنگ که نیس. بعد از آن ، انگار که خالی شده باشد، دوباره مثل قبل شده بود ؛ آرام ، خنده رو.
  • نزدیک عملیات بود . می دانستم دختردار شده . یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون . گفتم : این چیه ؟  گفت : عکس دخترمه . گفتم : بده ببینمش . گفت : خودم هنوز ندیده مش. گفتم : چرا ؟ گفت : الآن موقع عملیاته . می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده . باشه بعد .
  • یکی دوبار که رفت دیدار امام ، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست وخیره می شد به یک نقطه می گفت« آدم وقتی امام رو می بینه ، تازه می فهمه اسلام یعنی چه . چقدر مسلمون بودن راحته . چقدر شیرینه . میگفت : دلش مثل دریاست . هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه . کاش نصف اون صبر و آرامش ،توی دل ما بود.
  • جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهردیگر بروی ، مخصوصا توی تاریکی ، باید گاز ماشین را می گرفتی ، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین الدین که هم راحت بود، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.بعد از شهادتش ، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود تو این جا چی کار می کنی؟ جواب داده بوده به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام.
  • نزدیک ظهر ، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول سپاه بانه ، هرچه اصرارمی کند که  جاده امن نیست و نروید. از پسشان برنمی آید . آقا مهدی می گوید: اگرماندنی بودیم ، می ماندیم . وقتی می روند، مسئول سپاه ، زنگ می زند به دژبانی ، که  نگذارید بروند جلو. به دژبان ها گفته بودند همین روستای بغلی کارداریم . زود برمی گردیم. بچه های سپاه ، جسد هایشان را ،کنار هم ، لب شیار پیداکردند. وقتی گروهکی ها ، ماشین را به گلوله می بندند ، مجید در دم شهید می شود ، و مهدی را که می پرد بیرون ، با آرپی جی می زنند.

 

                                                                یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 




لينك ثابت نوشته شده در 88/02/22ساعت 18:32 توسط ..:: ستاره ::..

 جشن پتو

امان‌ازدست‌بچه‌های‌دستة‌شهیدبهشتی‌! درگروهان‌وگردان‌وشایدهم‌لشکر،یک‌نفرپیدانمی‌شدکه‌گذرش‌به‌چادرآنهاافتاده‌وبعدبا بدنی‌درب‌وداغون‌،قیافه‌ای‌وحشتزده‌وموهای‌ژولیده‌ازآنجافرارنکرده‌باشد!

اگر بچه‌های‌ آن‌ دسته‌ را می‌دیدی‌، باورت‌ نمی‌شد که‌ اینقدر شر و شلوغ ‌باشند. به‌ جز حاج‌ محمدی‌ همه‌ زیر بیست‌ و دو سال‌ بودند. کافی‌ بود که‌ از دم‌ در چادر آنها بگذری‌ تا همگی‌ با لحنی‌ صمیمی‌ و چرب‌ و نرم‌ صدایت‌ کرده‌ و به‌ داخل‌ چادرشان‌ دعوتت‌ کنند. اگر با تجربه‌ بودی‌، یعنی‌ دفعه‌ قبل‌ در آنجاپذیرایی‌ شده‌ بودی‌! سریع‌ آیة‌الکرسی‌ می‌خواندی‌ و فلنگ‌ را می‌بستی‌! اما وای‌ به‌ آن‌ روزی‌ که‌ تازه‌ وارد بوده‌ باشی‌ و به‌ چادرها آنها بروی‌. دیگر باید غزل‌ خداحافظی‌ را می‌خواندی‌ و برای‌ شادی‌ روحت‌ فاتحه‌ می‌فرستادی‌ و دوستانت‌ باید برای‌ بردنت‌ به‌ اورژانس‌ می‌آمدند.
فرض‌ کن‌ تو یک‌ نیروی‌ جدید بودی‌ که‌ تازه‌ به‌ گردان‌ آمده‌ بودی‌. آنها به‌چادرشان‌ دعوتت‌ می‌کردند. با کمال‌ میل‌ می‌پذیرفتی‌ و می‌رفتی‌. اول‌ از تو باچایی‌ و شربت‌ پذیرایی‌ درست‌ و حسابی‌ می‌کردند. بعد برای‌ اینکه‌ با توخیلی‌ دوست‌ شوند چند حقه‌ و کلک‌ سوار می‌کردند. مثلاً یکی‌ از آنها پیراهن‌فرمش‌ را می‌آورد. و می‌گفت‌: «تا حالا از آستین‌ پیراهن‌ من‌ ابرها را دیدی‌؟نمی‌دانی‌ که‌ چقدر قشنگ‌ و زیبا نشان‌ می‌دهد. می‌خواهی‌ نگاه‌ کنی‌؟» و تو قبول‌ می‌کردی‌. پیراهن‌ فرم‌ را می‌انداختند سرت‌ و تو از توی‌ آستین‌ پیراهن‌ به‌گوشة‌ آسمان‌ که‌ ابرها در آنجا جمع‌ شده‌اند نگاه‌ می‌کنی‌. اما چیزی ‌دستگیرت‌ نمی‌شود که‌ یهو از توی‌ آستین‌، یک‌ پارچ‌ آب‌ روانة‌ صورتت ‌می‌شد و همه‌ سر و بدنت‌ خیس‌ آب‌ می‌شد. با وحشت‌ که‌ پیراهن‌ را کنار می‌زدی‌، یکی‌ از بچه‌ها را می‌دیدی‌ که‌ ایستاده‌ و هر هر می‌خندد.
خب‌ این‌ اوّلی‌. اما پذیرایی‌ دوّمی‌.
فرض‌ کن‌ شب‌ است‌ که‌ مهمانشان‌ شده‌ای‌. آنها سریع‌ دور حلقه‌ای ‌می‌نشستند و تو هم‌ یکی‌ از زنجیرهای‌ حلقه‌ می‌شدی‌. یکی‌ از آنها می‌گفت‌:«خب‌ بازی‌ لال‌ بازی‌ خوبه‌؟» همه‌ قبول‌ می‌کردند. خود او شرط‌ می‌گذاشت‌که‌ اوستا هر کاری‌ با بغل‌ دستی‌ کرد بغل‌ دستی‌ هم‌ با کناری‌ بکند و هیچ‌ کس‌هم‌ حق‌ خندیدن‌ ندارد. و بازی‌ شروع‌ می‌شد. اوستا به‌ صورت‌ بغل‌ دستی‌دست‌ می‌مالید بغل‌ دستی‌ به‌ کناری‌ و کناری‌ به‌ بغل‌ دستی‌ و خلاصه‌ به ‌صورت‌ خودت‌ هم‌ دست‌ مالیده‌ می‌شد تا آخر. اوستا آهسته‌ به‌ پای‌ بغل‌دستی‌ ضربه‌ می‌زد و دوباره‌ تا آخر همین‌ عمل‌ تکرار می‌شد، چند بار دست‌مالیدن‌ به‌ صورت‌، نیشگون‌، کشیدن‌ بینی‌، تا آخر که‌ می‌دیدی‌ همه‌ نگاهت‌می‌کنند و به‌ زور جلوی‌ خنده‌ شان‌ را گرفته‌اند. هاج‌ و واج‌ می‌مانی‌ که‌ چه ‌شده‌ و اینها چرا می‌خندند، که‌ یک‌ آینه‌ جلوی‌ صورتت‌ گرفته‌ می‌شد و تو ازدیدن‌ یک‌ صورت‌ سیاه‌ واکس‌ خورده‌ وحشت‌ می‌کردی‌ و می‌دیدی‌ که‌ دست‌بغل‌ دستیت‌ از صورتت‌ هم‌ سیاهتر است‌.
یا اینکه‌ از بچه‌های‌ گردانی‌ و به‌ دیدن‌ یکی‌ از دوستانت‌ بر عکس ‌دشمنانت‌! می‌روی‌. وقتی‌ به‌ چادر شان‌ می‌رسی‌ در یک‌ لحظه‌ می‌بینی‌ که‌چشمان‌ همه‌ شان‌ برق‌ زد و آب‌ از لب‌ولوچه‌شان‌ راه‌ افتاد. به‌ پایت‌ بلندمی‌شوند و تو را با احترام‌ و بفرما، بفرما به‌ صدر مجلس‌ می‌برند. یک‌ لیوان‌چای‌ و یا یک‌ پیاله‌ گندم‌ و عدس‌ بو داده‌ جلویت‌ می‌گذارند و تو مشغول‌می‌شوی‌. بعد از چند دقیقه‌ یکی‌ از آنها ـ اکثر اوقات‌ فرمانده‌شان‌ ـ از تودرخواست‌ می‌کند که‌ خودکار و یا مدادی‌ که‌ وسط‌ چادر افتاده‌ است‌ را بی‌زحمت‌ به‌ دستش‌ برسانی‌. با خضوع‌ و خشوع‌ می‌روی‌ وسط‌ چادر، همین‌که‌ خم‌ می‌شوی‌ تا برش‌داری‌، یک‌ دفعه‌ با افتادن‌ یک‌ پتو بر سرت‌، دنیا جلوی‌چشمانت‌ تیره‌ و تار می‌شود و بعد باران‌ مشت‌ و لگد بر سر و تن‌ نازنینت‌باریدن‌ می‌گیرد. جوری‌ می‌زننت‌ که‌ اگر «بروسلی‌» مرحوم‌ را آن‌ طور می‌زدندتا قیام‌ قیامت‌ سینه‌ خیز می‌رفت‌! یا غش‌ می‌کردی‌ و از حال‌ می‌رفتی‌ و یا گیج ‌و خل‌ می‌شدی‌. بعد که‌ سرحال‌ می‌آمدی‌ یک‌ آینه‌ جلوی‌ صورتت‌ می‌گرفتند و تو نازنین‌ قیافه‌ای‌ که‌ بینی‌اش‌ کج‌ و کوله‌، ابروهایش‌ پایین‌ و بالا و موهای‌سرش‌ مثل‌ برق‌گرفته‌ها سیخ‌ شده‌ است‌، شوکه‌ می‌شدی‌ و به‌ هوا می‌پریدی‌.می‌ریختند دورت‌ و قربان‌ و صدقه‌ها شروع‌ می‌شد. آن‌ زمان‌ دیگر مثل‌ یک‌ماشین‌ درب‌ و داغون‌ احتیاج‌ به‌ یک‌ آچارکشی‌ پیدا می‌کردی‌! خلاصة‌ کلام‌می‌انداختندت‌ روی‌ یک‌ برانکارد  و «لااله‌ الاالله‌ و محمد رسول‌الله‌(ص‌)»گویان‌ از چادر بیرون‌ می‌بردند و بچه‌های‌ گردان‌ شصتشان‌ خبردار می‌شد که‌آن‌ چادر یک‌ قربانی‌ دیگر گرفته‌ است‌. دوستانت‌ با ترس‌ و لرز می‌آمدند وهیکل‌ زهوار در رفته‌ ات‌ را می‌بردند چادرتان‌. و آن‌ زمان‌ تو مثل‌ مارگزیده‌هاکه‌ از ریسمان‌ سیاه‌ و سفید می‌ترسند، دور رفتن‌ به‌ چادرهای‌ آنها را خط‌می‌کشیدی‌ و اگر باد هم‌ کلاهت‌ را به‌ آنجا می‌برد دنبالش‌ نمی‌رفتی‌.
این‌ را هم‌ بگویم‌ که‌ در عملیاتها و حمله‌ها هیچکس‌ در شجاعت‌ و دلیری‌به‌ گردپای‌ آنها نمی‌رسید. هر کدامشان‌ با هر وسیله‌ای‌ که‌ می‌شد از خجالت‌دشمن‌ درمی‌ آمد. بی‌ سیم‌ چی‌ آر پی‌ جی‌ شلیک‌ می‌کرد، آر پی‌ چی‌ زن‌ اگرموشکش‌ تمام‌ می‌شد، یک‌ تیرپارچی‌ تمام‌ عیار می‌شد. و مسئول‌ دسته‌ شان‌می‌توانست‌ یک‌ امدادگر خوب‌ بشود و خلاصه‌ کلام‌ کاری‌ می‌کردند که‌ افراددشمن‌ به‌ مرگ‌ خودشان‌ راضی‌ شوند.
حالا، هر وقت‌ که‌ به‌ بهشت‌ زهرا می‌روم‌ سر قبر بعضی‌ از بچه‌های‌ دسته‌شهید بهشتی‌ می‌روم‌. بچه‌هایی‌ که‌ در عین‌ شلوغی‌، خداوند خواستشان‌ وآنها با بال‌ و پر خونین‌ به‌ دیدارش‌ رفتند و ما را جا گذاشتند. بالای‌ سرشان‌می‌نشینم‌ و یادی‌ می‌کنم‌ از آن‌ روزهای‌ خوب‌ و خوش‌ جبهه‌ و جنگ‌.
نوشته: داوود اميريان

بر گرفته از سایت www.emtedad.ir




لينك ثابت نوشته شده در 88/02/20ساعت 18:32 توسط ..:: ستاره ::..

 

دوقلوها

نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت ‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد.

جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و برّ و بر نگاهش‌ می‌کند.

تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:

 

بچه‌ برو پی‌ کارت‌. یک‌ بار دیگه‌ این‌ طرفها پیدات‌ بشه‌ پوست‌ از کله‌ ات‌می‌کنم‌!
و من‌ فلنگ‌ را بستم‌. حاجی‌، همان‌ طور که‌ اسلحه‌ کلاش‌ را از نوکش‌گرفته‌ بود و آن‌ را مثل‌ چوب‌ دستی‌، به‌ تهدید تکان‌ می‌داد، هنوز دم‌ چادرایستاده‌ بود، از همان‌ دور گفتم‌: «خُب‌ من‌ با مبهوت‌ کار دارم‌، گناه‌ که‌ نکردم‌»!
حاجی‌ با همان‌ غلظت‌ گفت‌: «هی‌ میره‌، میگه‌ مبهوت‌، آخه‌ بچه‌ جان‌ ما یک‌ دونه‌ مبهوت‌ نداریم‌، دو تا داریم‌، حالا جفتشان‌ هم‌ نیستند. برو یک‌ساعت‌ دیگر بیا که‌ پاک‌ اعصابم‌ را خُرد کردی‌.»
چاره‌ای‌ نبود، سلانه‌ سلانه‌ رفتم‌ طرف‌ چادرمان‌. حاجی‌ پیرمردی‌ بودهفتاد ساله‌ و پدر سه‌ شهید که‌ از اول‌ جنگ‌ به‌ جبهه‌ آمده‌ بود و حالا با آن‌ سن ‌و سال‌ و قامت‌ تقریباً کمانی‌، تیربارچی‌ دسته‌ شان‌ بود. در عملیات‌ والفجرهشت‌، گل‌ کاشت‌ و کلی‌ از خجالت‌ دشمن‌ درآمد و از بس‌ عصبانی‌ و جوشی‌بود میان‌ بچه‌ها به‌ «حاجی‌ آقا خشونت‌» معروف‌ شده‌ بود. تا می‌خواستی‌چیزی‌ بگویی‌، با آن‌ چشمان‌ گود افتاده‌ و ریزش‌ همچین‌ بهت‌ زُل‌ می‌زد که‌انگار هیپنوتیزمت‌ می‌کرد.
اگر جرأت‌ می‌کردی‌ و می‌خواستی‌ سر به‌ سرش‌ بگذاری‌، یهو می‌پرید وبا هر چه‌ که‌ دم‌ دستش‌ بود، (کاسه‌، قابلمه‌، قندان‌ و حتی‌ اسلحه‌) همچین‌می‌کوبید توی‌ سرت‌ که‌ برق‌ سه‌ فاز از کله‌ ات‌ می‌پرید و تا هفت‌ نسل‌ بعد ازخودت‌ به‌ بیماری‌ «میگرن‌» مبتلا می‌شد. اکثر بچه‌ها که‌ کارشان‌ به‌ او می‌افتاد و می‌خواستند خدمتش‌ شرفیاب‌ شوند، کلاه‌ خود آهنین‌ بر سر می‌گذاشتند،انگار که‌ می‌خواهند به‌ حضور رستم‌ دستان‌ مشرف‌ شوند!
و اما «مبهوتها»! محمد حسن‌ و محمد حسین‌ مبهوت‌، دوقلوهایی‌ بودندهم‌ شکل‌ و هم‌ قد. مثل‌ سیب‌ سرخی‌ که‌ از وسط‌ نصف‌ شده‌ باشد. همیشه ‌بچه‌ها، آن‌ دو را با هم‌ اشتباه‌ می‌گرفتند. اتفاقاً همین‌ موقعها بود که‌ اتفاقات‌جالب‌ و با مزه‌ای‌ رخ‌ می‌داد.
درپادگان‌ دو کوهه‌ که‌ بودیم‌، یک‌ روز که‌ از پیاده‌ روی‌ اشکی‌ و خسته‌کننده‌ برگشتیم‌، تدارکات‌ گردان‌ ناپرهیزی‌ کرد و با ولخرجی‌ شروع‌ کرد به‌پخش‌ کمپوت‌ و آب‌ میوه‌. بچه‌ها با بی‌ حال‌ صفی‌ تشکیل‌ دادند و هر کدام‌ به ‌نوبت‌ سهمیه‌ شان‌ را گرفتند. نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت ‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد. جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ می‌کند. تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:
ـ برادر این‌ چه‌ کاریه‌ که‌ می‌کنی‌؟ این‌ کارها برای‌ یک‌ رزمنده‌ مسلمان‌زشته‌، برو، خدا خیرت‌ بده‌ برو!
طفلکی‌ محمد حسین‌ جا خورد. گیج‌ مانده‌ بود که‌ این‌ بابا چه‌ می‌گوید ومنظورش‌ چیست‌. آش‌ِ نخورده‌ و دهان‌ سوخته‌ شده‌ بود. کمی‌ فکر کرد وسپس‌ راه‌ افتاده‌ رفت‌. چند لحظه‌ بعد، هر دو پیدایشان‌ شد. محمد حسین‌ ومحمد حسن‌، آن‌ بنده‌ خدا که‌ کلی‌ زده‌ بود توی‌ حال‌ او، چشمانش‌ گرد شد ودهانش‌ از تعجب‌ باز ماند. اما یک‌ دفعه‌ زد زیر خنده‌. حالا نخند، کی‌ بخند.کمپوت‌ را به‌ طرف‌ محمد حسین‌ پرت‌ کرد و در حالی‌ که‌ از خنده‌ روده‌ برشده‌ بود از او عذر خواست‌.
این‌ گونه‌ حوادث‌، در صف‌ «کاخ‌ سفید» (دستشویی‌) ـ گلاب‌ به‌ رویتان‌ هم‌ پیش‌ می‌آمد.
در منطقه‌ و در اردوگاهها آب‌ لوله‌ کشی‌ نبود. بچه‌ها آفتابه‌ را می‌بردند واز منبع‌ آب‌ پر می‌کردند. وقتی‌ محمد حسن‌ از کاخ‌ سفید بیرون‌ شد، محمدحسین‌ آفتابه‌ را از دست‌ او گرفت‌ تا ببرد و پر کند. بچه‌ هایی‌ که‌ تا آن‌ موقع‌ آن‌دو نفر را با هم‌ ندیده‌ بودند، جا خوردند و فکر می‌کردند زمان‌ به‌ عقب‌برگشته‌ است‌ و یا به‌ قول‌ سینماچیها «فلاش‌ بک‌» شده‌ است‌!
حالا برویم‌ به‌ دشت‌ شلمچه‌. ببینیم‌ آنجا چه‌ خبر بود:
بوی‌ باروت‌ و دود، با عطر گل‌ محمدی‌ و گلاب‌ یکی‌ شده‌ بود. تانکهای‌دشمن‌، با سر و صدا می‌آمدند، ویراژ می‌دادند و جلوی‌ ما عرض‌ اندام ‌می‌کردند. اما با انفجار یک‌ گلوله‌ آر پی‌ جی‌ در نزدیکی‌ شان‌، فلنگ‌ را می‌بستند، پشت‌ به‌ دشمن‌ و رو به‌ میهن‌ الفرار.
دو قلوهای‌ قصه‌، محمد حسین‌ و محمدحسن‌، لب‌ دژ نشسته‌ بودند وتانکهای‌ سوخته‌ دشمن‌ را می‌شمردند و برای‌ بچه‌های‌ واحد ضد زره‌، که‌اشک‌ تانکهای‌ دشمن‌ را درآورده‌ بودند، دست‌ تکان‌ می‌دادند و خسته‌نباشید می‌گفتند.
ساعتی‌ بعد با دیدن‌ پیکر خونین‌ محمد حسن‌، خشکم‌ زد، او را به‌ سنگربهداری‌ بردیم‌. سعی‌ می‌کرد بخندد. خون‌ از پایش‌ سرازیر بود و نفس‌ نفس‌می‌زد. گذاشتیمش‌ داخل‌ آمبولانس‌ و... برو به‌ سلامت‌ و ساعتی‌ بعد، خودم‌مجروح‌ شدم‌ و سوار بر آمبولانس‌ راهی‌ عقبه‌ خط‌. با تعجب‌ محمد حسین‌ رادیدم‌ که‌ خونین‌ و مالین‌ کنارم‌ دراز کشیده‌ بود. پای‌ او را هم‌ ترکش‌ نوازش‌کرده‌ بود. گفتم‌:
ـ مثل‌ اینکه‌ شما دو تا داداش‌ ول‌ کن‌ همدیگر نیستید. واقعاً که‌ دوقلوهای‌عجیبی‌ هستید.
و محمد حسین‌ همانطور که‌ درد می‌کشید، خندید. میانه‌ جاده‌ چشممان‌به‌ حاجی‌ آقا محمدی‌ افتاد. ترکش‌ به‌ دستش‌ خورده‌ بود و کنار جاده‌، برای‌آمبولانس‌ دست‌ تکان‌ می‌داد. آمبولانس‌، زیر باران‌ تیر و ترکشهایی‌ که‌ سر زده‌می‌آمدند، ترمز زد تا حاجی‌ هم‌ سوار شود. با ترس‌، رو به‌ محمد حسین‌گفتم‌:
ـ ای‌ وای‌ دخلمان‌ درآمد. حاجی‌ آقا خشونت‌!
و رنگ‌ صورت‌ او هم‌ مثل‌ صورت‌ من‌ پرید و شد عینهو گچ‌!

برگرفته از سایت www.emtedad.ir




لينك ثابت نوشته شده در 88/02/20ساعت 18:21 توسط ..:: ستاره ::..

سر لشگر پاسدار شهید احمد کاظمی:

 نام : احمد کاظمی

تولد:2اردیبهشت 1338نجف آباد _شهادت: 19 دی ماه 1384 نزدیک ارومیه _ آخرین مسئولیت: فرمانده نیروی زمینی سپاه _مزار: اصفهان-تخت فولاد-گلزار شهدا

 به روایت دوستان:

  • مادر خواب سه ماهی را دیده بود.سه تا ماهی که توی  یک رودخانه می رفتند به سمت دریا.می گفت یکی از اون ماهی ها روی کمرش یک هلال ماه داشت اصلا انگار خود ماه بود چون که نور زیبا وخیره کننده ای ازش به طرف آسمون پاشیده میشد. مادر وقتی خوابش را تعریف می کرد حال وهوای خواسی داشت . خیره شده بود به یک نقطه نا معلوم . می گفت:هزاران هزار ماهی دیگه توی اون رودخونه بودند که با اون دو تا ماهی دنبال این ماهی نورانی می رفتند.یعنی اون ماهی تمام ماهی ها رو داشت هدایت می کرد به سمت دریا مادر گفت: محسن! می دونم که اون سه تا ماهی تو دو تا برادرات بودین ولی نمی دونم اون ماهی نورانیه کدوم  یکی تون بودین؟ آن وقت ها احمد چهار سالش بود. بعدها توی جنگ وقتی احمد فرمانده لشگر نجف اشرف شد مادر گاهی یاد خوابش  می افتاد. می گفت: اون ماهی نورانی همین احمدم بود............
  • همراه سردار رفته بودیم اصفهان ماموریت موقع برگشتن بردنمان تخت فولاد. به گلزار شهدا که رسیدیم گفت: بچه ها دوست دارین دری از درهای بهشت رو به شما نشون بدم . گفتیم چی از این بهتر سردار. کفشهایش را در آورد وارد گلزار شد یکراست بردمان سر مزار شهید خرازی. با یقین گفت از این قبر مطهر دری به بهشت  باز میشه. نشستیم موقع خواندن فاتحه حال وهوای سردار تماشایی بود توی آن لحظه ها هیچ کدام از ما نمی دانستیم که این حال و هوا حال هوای پرواز است به ده روز نکشید که خبر آسمانی شدن خودش را هم شنیدم وصیت کرده بود که حتما کنار شهید خرازی دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه فهمیدیم که بنا بود از انجا در دیگری هم به بهشت باز بشود..........
  • گفت : آقای امینی جایگاه من توی سپاه چیه؟ سوال عجیب وغریبی بود! ولی میدانستم بدون حکمت نیست. گفتم : شما فرمانده ی نیروی هوایی هستین سردار. به صندلی اش اشاره کرد . گفت: آقای امینی شما ممکنه هیچوقت به این موقعیتی که من دارم نرسی ولی من که رسیدم به شما میگم که اینجا هیچ خبری نیست!
  •  آن وقت ها محل خدمت من لشگر 8 نجف بود. با نیروهای سرباز زیادی سرو کار داشتم. سردار گفت: اگر توی پادگانت دو تا سرباز رو نمازخون وقرآن خون کردی امینی این برات می مونه ! از این پست ها ودرجه ها چیزی در نمی آد...........
  • مقام معظم رهبری:

 دو هفته پیش شهید کاظمی آمد پیش من. گفت: دو تا درخواست دارم یکی این که دعا کنید روسفید شوم دوم اینکه      دعا کنید شهید شوم. گفتم: شماها واقعا هم حیف است بمیرید شماها که روزگارهای مهم را گذراندید شماها نباید بمیرید شماها همه تان باید شهید شوید ولیکن حالا زود است هنوز کشور به شما احتیاج دارد  نظام به شما ااحتیاج دارد. بعد گفتم آن روزی که خبر شهید صیاد را به من دادند من گفتم که صیاد شایسته شهادت بود حقش بود حیف بود که بمیرد. وقتی این را گفتم چشمهایش پر از اشک شد. گفت: انشاء الله خبر من را هم بهتون بدهند...........

 مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا در پیام خود بمناسبت شهادت سردار سرلشگر پاسدار احمد کاظمی فرمودند:

در تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده واو بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می کشید و او این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را درحین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است.

 فرازی از یکی از دست نوشته های شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوندا فقط می خواهم شهید بشوم شهید در راه تو.

خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده.

خداوندا روزی شهادت می خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی.

ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده تو کرمی کن لطفی بفرما مرا شهید راه خودت قرار ده.

با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق..........

 

 

                                                                              یادش گرامی و نامش مستدام باد




لينك ثابت نوشته شده در 88/01/25ساعت 18:3 توسط ..:: ستاره ::..

اتل متل یه جانباز

اتل متل یه بابا که اسم اون احمده

نمره جانبازیهاش هفتاد و پنج درصده

اون که دلاوریهاش تو جبهه غوغا کرده

حالا بیاین ببینین کلکسیون درده

اون که تو میدون مین هزارتا معبر زده

حالا توی رختخواب افتاده حالش بده!

بابام یادگاری از خون و جنگ و آتیشه

با یاد اون زمونا ذره ذره آب میشه

آهای آهای گوش کنین درد دل بابا رو

می خواد بگه جه جوری کشتند بجه هارو

هیچ می دونی یعنی چی زخمی ها رو بیاری

یکی یکی و با زور تو آمبولانس بذاری

درست جلوی چشمات همینطوری که میره

با شلیک مستقیم ماشین الو بگیره

همینجوری که می گفت چشماشو به دیوار دوخت

انگار با این خاطره بابا الو گرفت سوخت

گفتن این خاطره بدجوری می سوزوندش

با بغض و ناله می گفت کاشکی که پر نبودش

آی قصه قصه قصه نون پنیر و پسته

هیچ تا حالا شنیدی تانکها بشن قناصه؟

می دونی بعضی وقتا تانکا قناصه بودن

تا سری رو میدیدن اون سرو می پروندن

سه راه شهادت کجاست؟می دونی دوشکا چیه؟

می دونی تانک یعنی چی؟یا آر.پی.جی زن کیه ؟

آر.پی.جی زن بلند شد (و ما رمیت ) رو خوند

تانک اونو زودتر زدش یه جفت پوتین ازش موند

یه بچه ی بسیجی اونور میدون مین

زیر شنیهای تانک له شده بود رو زمین

خودم تو دیده بانی با دوربین قرارگاه

رفیقمو می دیدم تو گودی قتلگاه

آر.پی.جی تو سرش خورد سرش که از تن پرید

خودم دیدم چند قدم بدون سر می دوید

هیچ میدونی یه گردان که اسمش الحدیده

هنوزم که هنوزه گم شده ناپدیده

اتل متل توتوله چشم تو چشم گلوله

اگه پاهات نلرزید نترسیدی  قبوله

دیدم که یک بسیجی نلرزید اصلا پاهاش

جلو گلوله واستاد زل زده بود تو چشاش

گلوله هم اومدو از دو چشم مردونه

گذشت و یک بوسه زد بوسه ای عاشقونه

عاشقی یعنی اینکه چشمهایی که تا دیروز

هزار تا مشتری داشت چندش میاره امروز

اما غمی نداره چون عاشقه خداشه

به جای مردم خدا مشتری چشاشه

یه شب کنار سنگر زیر سقف آسمون

میای پیش رفیقت تو اون گلوله بارون

با اینکه زخمی شده برات خالی می بنده

میگه من که چیزیم نیست درد میکشه می خنده

چفیه رو ور می داری زخم اونو می بندی

با چشمای پر از اشک تو هم به اون می خندی

انگاری که میدونی دیگه داره می پره

دلت می گه که گلچین داره اونو می بره

زل می زنی تو چشماش با سوزوآه و با شرم

بهش می گی داداش جون فدات بشم دمت گرم

می زنی زیر گریه اونم تو آغوشته

تو حلقه دستاته سرش روی دوشته

چون اجل معلق ته دفعه یک خمپاره

هزار تا بذر ترکش توی تنش میکاره

یهو جلو چشما توشره خون می گیره

برادر صیغه ایت تو بغلت می میره

هیچ می دونی چه جوری یواش یواش و کم کم

راوی یک خبر شی یک خبر پرازغم؟

به همسر رفیقت که صاحب پسر شد

بری بگی که بچه یتیم وبی پدر شد

اول می گی نتر سین پاهاش گلوله خورده

چند روزه بستریه زخمی شده نمرده

زل میزنه تو چشمات قبلتو می سوزونه

یتیمی بچه شو از تو چشات می خونه

درست سال شصت ودو لحظه تحویل سال

رفته بودیم تو سنگر رفته بودیم عشق وحال

تو اون شلوغ پلوغی همه چشا رو بستیم

دستها توی دست هم دور سفره نشستیم

مقلب القلوب وباهمدیگه که خوندیم

زورکی نقل و نبات تو کام هم چپوندیم

همدیگرو بوسیدیم قربون هم میرفتم

بعدش برا همدیگه جشن پتو گرفتیم

علی بود و عقیلی من بودمو مرتضی

سید بود و اباالفضل امیر حسین ورضا

حالا از اون بچه ها فقط مرتضی مونده

همون که گاز خردل صورتشو سوزونده

آهای آهای بچه ها مگه قرار نذاشتیم

بیاین واسه مرتضی که شیمیایی شده

جشن پتو بگیریم خیلی هوایی شده

می سوزه و می خنده خیلی خیلی آرومه

به من میگه داداش جون کار منم تمومه

مرتضی منم ببر یا نرو پیشم بمون

میزنه تو صورتش داد میزنم مامان جون!

مامان میاد و دست بابا جونو میگیره

بابام با این خاطرات روزی یه بار میمیره

فقط خاطره نیست که قلب اونو سوزونده

مصلحت بعضی هاپشت اونو شکونده

برا بعضی آدما بنده های آب و نون

قبول کنین به خدا بابام شده نردبون

همونهایی که راه دزدی رو خوب میدونن

ما خون دادیم و اونها عین زالو می مونن

دشمنای انقلاب ترسو های بی پدر

آهای غنیمت خورا هش بابا یواش تر

ای که به این انقلاب چسبیدی عین کنه

خط ونشون می کشی النگوهات نشکنه

فکر نکن علی رو ماها تنها می ذاریم

ما اهل کوفه نیستیم دخلتونو میاریم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 88/01/22ساعت 15:7 توسط ..:: ستاره ::..